گر غريب از شهريى كى « 1 » ره برى سوى دهى * چون بماندى در غريبى شهر بند پنج و چار « 2 »
گيرم آنچت آرزو آنست حاصل شد همه * چيست آن حاصل همه « 3 » بىحاصلى روزشمار
چون نخواهد بود گامى كام دل همراه تو * پس تو بر هر آرزو انگار گشتى كامكار
نيست ممكن در همه گيتى « 4 » كسى را « 5 » خوشدلى * گر هواى خوشدلى « 6 » داراى ز دنيا كن كنار
مُشك در دنيا ز خونست و گلاب او ز اشك « 7 » * گر خوشى جويى ز خون و اشك خون خور و اشك بار « 8 »
پارهاى چوبست « 9 » آن عودى كه « 10 » مىگويى خوشست * وان خوشى چبود نيكو بنگرى دود و بخار « 11 »
ماهتابش در گدازش و آفتابش زرد روى « 12 » * اخترانش « 13 » در و بال و آسمانش سوكوار
غنچه را لببسته « 14 » بينى نسترن را پارهدل * لاله را در زير خون بينى و نرگس را نزار
صبر بايد كرد سالى راست تا « 15 » گل بردمد * وز تگرگ « 16 » سرشكن بر سر كندش سنگسار
هامش
( 1 ) - سل و نو : كه غريب از شهرى و كه . فى : گر غريب شهرى
( 2 ) - سل : پنج و دار
( 3 ) - سل و نو : نيست زان حاصل بجز بى
( 4 ) - فر و فى : همه دنيا
( 5 ) - فر و فى : دلخوشى
( 6 ) - فر و فى : دلخوشى
( 7 ) - سل و نو : گلاب از اشك گل
( 8 ) - فر : خون و اشك بار
( 9 ) - فر : خونست
( 10 ) - نو : عودى را كه مىگويى
( 11 ) - فر :
خوشى چون بنگرى نيكو بود دود و غبار
( 12 ) - فر : در گذار و آفتابش تيزرو
( 13 ) - سل و نو : و اخترانش
( 14 ) - سل و نو : دم بسته
( 15 ) - فر و فى : چون گل
( 16 ) - فر :
از تگرگ