از ابلهيم غصّه كند كز كمال جهل « 1 » * اين جمله ديد و خوش به تماشا در اوفتاد
چون مرگ در رسيد مقامات خوف « 2 » رفت * وز بيم مرگ لرزه بر اعضا « 3 » در اوفتاد
يك حمله كرد ترك تحيّر به تركتاز * پس دست بر گشاد و به يغما در اوفتاد
بر خويشتن بلرز اگرچه ز بيم مرگ * آتش بمغز صخرهء صمّا در اوفتاد
تسليم كن وجود و برو « 4 » ترك خويش گير * كانكس هلاك شد كه بهيجا در اوفتاد
بيچاره منكرى كه در آن موسم رضا * از غايت سخط به علالا در اوفتاد
بسيار قطره چون من و چون تو بيك زمان * در بحر چه نهان و چه پيدا در اوفتاد
چه كم شد و چه بيش گر از تندباد مرگ * يك شبنم ضعيف به دريا در اوفتاد
چندين مخور غم خود و انگار شيشهاى * ناگه ز دست بر سر خارا در اوفتاد
اين خود چه آتش است كه از باطن جهان « 5 » * ظاهر شد و به پير و به برنا در اوفتاد
هامش
( 1 ) - سل : گمان جهل
( 2 ) - سل : مقالات جزو . فى : مقامات حرف
( 3 ) - فر : به اعضا .
فى : در اعضا
( 4 ) - فر : وجود خود و
( 5 ) - فر : در باطن فلان