درد دلت را دوا « 1 » كشتن نفسست و بس * زانكه بسى درد را زهر بود سودمند
گوهر عالم تويى در بُن دريا نشين * پيش خسان همچو كوه بيش كمر بر مبند
در صف مردان مرد كيست ترا هم نبرد * پاى منه « 2 » در ركاب دست مزن در كمند
خصم چو برگ خزان زرد بپاى اوفتاد « 3 » * دست خود از خون خصم سرخ « 4 » مكن تا بزند
عالم صغرى بفرع عالم كبرى « 5 » باصل * چشم تو و جان تست « 6 » كيست چو تو ارجمند
سجده ترا كردهاند خيل ملائك بجمع * چشم بدان را بسوز بر سر مجمع سپند
هر كه گهر « 7 » آردش روح قدس « 8 » از بهشت * شايد اگر ز ابلهى « 9 » كان بكند در خرند « 10 »
وانكه مسيح جهان هست نوآموز او « 11 » * خوب نيايد ازو خواندن پا زند و زند « 12 »
بس كه ز عطّار ماند معنى و پند « 13 » لطيف * ليك چه سود اى دريغ گر همه بگرفت « 14 » پند
هامش
( 1 ) - سل و فر : در دل تو زاد راه كشتن
( 2 ) - سل و نو : پاى مزن
( 3 ) - فر : برگ رزان زرد به پا اوفتاد . سل : برگ خزان زود بساغر فتاد
( 4 ) - سل و نو : زرد مكن
( 5 ) - نو : عالم علوى
( 6 ) - فر و فى : چشم و دل و جان تست
( 7 ) - سل : كفر آردش
( 8 ) - فر : روح ملك
( 9 ) - سل : اگر ابلهى
( 10 ) - سل : كار كند در خجند
( 11 ) - سل و نو : آنكه لطيف خرد شد ادبآموز او
( 12 ) - نو : خواندن سقط نژند
( 13 ) - فر :
نكته بكر لطيف
( 14 ) - سل : پذرفت پند . نو : كز همه نگرفت پند