از قرص مهر و گردهء « 1 » مه كم نواله كن « 2 » * زيرا كه آن زوال گرفت اين كسور يافت
همكاسهء تو خوان فلك گشت همچو زر * هر شب سياهكاسگى او ظهور يافت
زين خوان اگر فضولى كاسه كجا برم « 3 » * يك لقمه خورد كاسهء سر پُرغرور يافت
پشتت چو چنگ گشت و شعورى نيافتى * پس چنگ چون ز يك سر ناخن شعور يافت
از نور شرع شمع برافروز « 4 » زانكه عقل * خورشيد برج وحدت حق دور دور « 5 » يافت
مرد آن بود كه از جگر ريش « 6 » هر سحر * آهى كه بر كشيد بخار بخور « 7 » يافت
زندهدل آنكس است كه در عشق و آه سرد * هر روز صد قيامت و صد نفخ صور يافت
آن عشق كى بود كه بحورى نظر كنى « 8 » * مُرده كسى كه زندگى از عشق حور يافت
خود را بمنتهاى بلاغت رسان تمام * كانكس كه يافت حور و قصور از قصور « 9 » يافت
در بند حور و چشمهء كوثر مباش از آنك * مرد آن بود كه نقد ز قعر بحور يافت
هامش
( 1 ) - مه : ار قرص ماه و گردهء خور
( 2 ) - مه و فى : نواله پيچ
( 3 ) - مه : دگر فضولى و كاسه كجا برى
( 4 ) - مه : بيفروز
( 5 ) - مه : دير و دور
( 6 ) - سل و فى : جگر خويش
( 7 ) - مه : بخار و بخور . فى : بخار از بخور
( 8 ) - سل : بحورى كند نظر
( 9 ) - سل : كسور