هفت دريا را نمىبينى كه از بس تشنگى * خشكلب ماندست اگرچه هفت اندامش ترست
چند چون طفلان كنى نظّارهء لعب فلك * هم چو مردان صفشكن گر جان پاكت صفدرست
چرخ زال گوژپشتست و تو مردى « 1 » بچه طبع * بچه زان مغرور شد كين زال غرق زيورست
دانهء سيمرغ جو « 2 » چون رستم و بگذر ز زال * زانكه با اين جمله زر اين زال نى « 3 » زال زرست
گر ز سگ طبعى كند با توبره گرگ آشتى * آن هم از روباهبازى دان كه او « 4 » شير نرست
گرچه پاى گاو ديدى در ميان غرّه مشو « 5 » * زانكه اين گاو از خرى بىپرچم و بىعنبرست
گر دو پيكر از تو جان خواهند « 6 » تو جان در مباز « 7 » * زانكه خاك كوى يك جان « 8 » صدهزاران پيكرست
مه چو در خرچنگ آيد جامه دوزى فال را * واو « 9 » ز چنگ خود هزاران ماه را پرده درست
چند بر پهنا روى پرهيز كن از شير چرخ * زانكه جاى صيد شيران « 10 » وادى پهناورست
هامش
( 1 ) - نو : مرد بچه
( 2 ) - سل و مه و نو : سيمرغ خور
( 3 ) - مه : اين زال نه زال زرست
( 4 ) - مه : كه چون شير . نو : كه آن شير
( 5 ) - مه : غره مباش
( 6 ) - سل : جان خواهد
( 7 ) - مه : جان خواهد بنه جان در ميان
( 8 ) - مه : كوى جانان
( 9 ) - سل و فر و نو : او ز چنگ
( 10 ) - فر : صيد شير اين . سل : صيد مردان