خوشه چون گندمنمايى جوفروش آيد « 1 » بفعل * كاهبرگى ندهدت كو در پى يك جو درست « 2 »
چون سليمان را ترازو « 3 » نيمجو فرمان نبرد * نيمجو سنجى اگر « 4 » گويى مرا فرمانبرست « 5 »
اين ترازو بفكن از دست و به طرّارى بجه * چون ترازو را همىبينى كه كژدم در برست
چون كمان در شست آورد و تنت چون توز كرد « 6 » * بس عجب باشد ترا در جعبه « 7 » گر تيرى درست
همچو بز از ريش خويشت شرم نايد « 8 » كين فلك * بز گرفتت روز و شب وز بهر « 9 » تو بازيگرست
دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگير « 10 » * زانكه آخر اين رسن را هم گذر بر چنبرست
چند بينى ماهيان در طشت چرخ « 11 » از بهر آنك * چشمت اصغر گشت « 12 » و ماهى نيست چوب « 13 » احمرست
نى خطا « 14 » گفتم نه اختر نى « 15 » فلك بر هيچ نيست * از فلك دورست « 16 » و از اختر بسى اين برترست
هامش
( 1 ) - سل و نو : گندمنماى جوفروش آمد بفعل . فى : خواجه چون گندمنماى جوفروش آمد پديد
( 2 ) - سل و مه و نو : يك جو زرست
( 3 ) - مه : چون ترازو از سليمان
( 4 ) - مه : همچو آن سنگى اگر
( 5 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 6 ) - مه : چون كمان بر پشتت آورد و تنت چون موى كرد
( 7 ) - مه : بس عجب آيد ترا گر جعبه را تيرى
( 8 ) - سل و نو :
شرم نى و بر فلك . فر : نه و بر فلك
( 9 ) - سل و نو : بر سر بز دارد و از بهر . فر : بر سر نرد آرد و
( 10 ) - مه : عالم درمدو
( 11 ) - مه : در طشت زر
( 12 ) - سل و مه و نو : اصفر نيست
( 13 ) - سل و نو : و ماهى تو موت احمرست . مه : بل ماهيت موت احمرست
( 14 ) - فر : نه خطا
( 15 ) - فر : هم اختر هم فلك
( 16 ) - مه : از فلك اين كار وز اختر بسى . سل و نو : از فلك اين كار دورست وز اختر برترست