كار آنجا مىرود « 1 » كانجا فلك گم مىشود * چون فلك گم مىشود آنجا چه جاى اخترست
تن درين طاس نگون مانند مورى عاجزست * دل درين دام بلا مانند مرغى بىپرست
خالقا « 2 » عطّار را بويى فرست از بهر آنك * هر كه عطّار است بوى عطر « 3 » در وى مضمرست
زان شدم عطّار كز كوى تو بويى بردهام * ليك جانم منتظر در بند بويى ديگرست
چارهء جانم بكن زيرا كه جان بس « 4 » واله است * در دل مستم نگر زيرا كه دل بس مضطرست
من كفى خاكم « 5 » اگر در دوزخم خواهى فكند * بود و نابودم به دوزخ يك « 6 » كفى خاكسترست
پادشاها هر چه خواهى كن كيم من خويش را * كانچه آيد بندگان را از تو آن لايقترست
11
هر دل كه در حظيرهء حضرت حضور يافت * سرّش سرير « 7 » خود ز سراى سرور يافت « 8 »
طيّار گشت در « 9 » افق غيب تا ابد * هر كو ازين سراى حوادث عبور يافت
هامش
( 1 ) - سل و نو : زانجا مىرود . مه : ازينجا مىرود
( 2 ) - مه : قادرا
( 3 ) - فر : هر كجا عطار باشد بوى در وى
( 4 ) - فر : كه جانم واله
( 5 ) - فر : كف خاكم
( 6 ) - سل و مه :
در كفى . نو : بر كفى
( 7 ) - مه : سزاى خود
( 8 ) - مج و فر : اين قصيده را ندارد . سل و مه و فى : دارد
( 9 ) - مه : از افق