گر دلت آبحيات اين جهان جويد بسى * زودتر از ديگران ميرد و گر « 1 » اسكندرست
گنج معنى دارى و كُنج تو جاى اژدهاست * نقش ايزد « 2 » دارى و نفس تو نقش آذرست « 3 »
هست نفس شوم تو چون اژدهايى « 4 » هفت سر * جان تو با اژدهايى « 5 » هفت سر در ششدرست
گر طلسم نفس بگشايى ز معنى بر خورى * وانكسى برخورد ازين معنى كه بىخواب و خورست
شمع چون آتش زد اندر خويش « 6 » شد بىخواب و خور * لاجرم از روشنايى جمع را « 7 » جانپرورست
در نهاد آدمى شهوت چو طشتى « 8 » آتش است * نفس سگ چون پادشاهى « 9 » و شياطين لشكرست
همچو موسى « 10 » اين زمان در طشت آتش ماندهاى « 11 » * طفل و فرعونيت « 12 » در پيش و دهان پراخگرست
شير مردا ساغرى خواه از كف ساقىّ جان * زانكه درياهاى عالم رشح آن « 13 » يك ساغرست
گر از آن صد ساغرت بخشند جز « 14 » تشنه مباش * كانكه او سيراب شد نه رهرو و نه رهبرست
هامش
( 1 ) - فر : اگر
( 2 ) - مه : نقش آزر دارى
( 3 ) - مه : نقش آزر
( 4 ) - سل : اژدهاى
( 5 ) - سل : اژدهاى
( 6 ) - سل و نو : اندر خويش شد
( 7 ) - سل : روشنايى دايما جان
( 8 ) - سل و نو : چو طشت
( 9 ) - سل : پادشاهست
( 10 ) - مه : ما چو موى
( 11 ) - سل و نو : ماندهام . مه : ماندهايم
( 12 ) - سل و مه و نو : طفل و فرعونيم
( 13 ) - نو : اين
( 14 ) - مه : بخشد بجز