بنگر اندر « 1 » خاك و مگذر همچو باد اى بىخبر * كين همه خاك زمين « 2 » خاك بتان دلبرست
مُلك عالم را نظامى نيست در ميزان مرگ * سنجدى سنجد اگر « 3 » خود فىالمثل صد سنجرست
صدهزاران سروران را سر درين ره گوى شد * در چنين ره « 4 » اى سليم القلب چه جاى سرست « 5 »
در چنين ره گر ندارى توشه بر عميا مرو * كين رهى بس مهلكست « 6 » و واديى بس منكرست
دم مزن دم دركش و همدم مجوى از بهر آنك * تا ابد يكيك دم عمر تو يكيك گوهرست « 7 »
خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزن * خود دم « 8 » عودت گرفتم جان « 9 » تو هم مجمرست
تا نگيرى ترك دنيا كى رهى از نفس شوم * زانكه دنيا نفس آتشخوار را آبشخورست
آتشى مردانه در آبشخور او « 10 » زن تمام * ور نه آتش مىپرستد جانت يعنى « 11 » كافرست
از حيات و لعب و لهو اين جهان دل خوش مكن « 12 » * كين حيات بىمزه حيّات « 13 » روز محشرست
هامش
( 1 ) - فر و فى : فكر كن بر خاك . مه : فكر كن در خاك
( 2 ) - مه : روى زمين روى بتان فى : خاك زمين روى
( 3 ) - مه : و گر خود . سل و نو : همه گر فىالمثل
( 4 ) - سل و نو : چنين جاى . فر : چنين راه
( 5 ) - مه : جاى زرست
( 6 ) - مه : بس هالكست
( 7 ) - سل و فر و نو : جوهر است
( 8 ) - سل و نو : هم دم عودت . فى : نيمه عودت
( 9 ) - سل و فر و نو : جاى تو
( 10 ) - فر : آبشخور اندر زن
( 11 ) - سل و فر : ورنه او آتش پرستد در تو معنى كافرست
( 12 ) - فر : از هواى لعب و لهوت اين چنين خوشدل مباش . سل : از حيات و لعب و آهوش اين چنين خوشدل مباش . فى : از حيات نفس و شهوت
( 13 ) - مه :
روز حساب و محشر