دل پرامّيد كن و صيقليش كن « 1 » به صفا * كه دل پاك تو آئينهء خورشيد فرست
يا رب از فضل و كرم در دل عطّار نگر * كه دلش را غم بيهوده نفر بر نفر است « 2 »
عمر بر باد هوس داد بفريادش « 3 » رس * كه ترا از بد و از نيك نه نفع و « 4 » نه ضر است
10
چرخ مردم خوار اگر روزى دو مردمپرورست * نيست از شفقت مگر پروارى او لاغرست « 5 »
زان فلك هنگامه « 6 » مىسازد ببازىّ خيال * كاختران چون لعبتانند و فلك چون چادرست
عاقبت هنگامهء او سرد خواهد شد « 7 » از آنك * مرگ اين هنگامه را چون وامخواهى « 8 » بر درست
در جهان منگر اگرچه كار و بارى « 9 » حاصلست * كاخرين روزى بسر باريش مرگى « 10 » درخورست
دل منه بر سيم و بر سيمين بران دهر از آنك * جملهء « 11 » زير زمين پرلعبت سيمين برست
هامش
( 1 ) - فر و فى : صيقليش ده
( 2 ) - مه : كه دلش را همه بيهوده نفير و نفرست . فر : دلش از غم بيهوده نفر در نفر است
( 3 ) - فر و فى : تو فريادش
( 4 ) - فر : نه نفع و ضرر است
( 5 ) - مج : اين قصيده را ندارد . سل و فر و مه : دارد . فى و نو و مم : نيز دارد . فى : نيستش شفقت از آن
( 6 ) - فر : اين زمان هنگام مىسازد
( 7 ) - فر : خواهد گشت
( 8 ) - مه :
وامدارى
( 9 ) - مه : در جهان الحق نكوكارى كه بارى . سل و نو : نكوكارى و بارى .
فى : الحق چه نيكوكار و بارى
( 10 ) - سل و نو : مردن در خورست
( 11 ) - مه :
جملگى زير