تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 745

مساهمون:

ص٧٤٥
تو چنان « 1 » فارغى و بازنينديشى هيچ * كه اجل « 2 » در پى و عمر تو چنين بر گذرست
شد بناگوش تو از پنبه كفن‌پوش و هنوز « 3 » * پنبهء غفلت و پندار به گوش تو درست
روز « 4 » پيرى همه‌كس به شود اى پير خرف * بچه طبعى تو و اكنونست « 5 » كه وقت سفرست
چو بهفتاد بيفتادى « 6 » و اين « 7 » نيست عجب * عجب اينست « 8 » كه اين نفس تو هر دم بترست
غرّهء مال جهان گشتى و معذورى از آنك * زندگى دل مغرور تو از سيم و زرست « 9 »
چو حيات تو به سيمست پس از عمر مگوى * كه حيات تو بنزديك خرد مختصرست « 10 »
عمرت ار كم شد و بگذشت چه باكست ازين * عمر گو كم شو اگر سيم و زرت بيشترست
بيشتر جان كن و زر جمع « 11 » كن و فارغ باش * كه همه سيم و زر و مال بار « 12 » سفرست
شرم بادت كه نمىدانى و آگاه نه‌اى « 13 » * كه درين راه و درين « 14 » باديه چندين خطرست
هامش
( 1 ) - سل و فر و فى و نو : تو چنين ( 2 ) - فر : كاجلت در پى . فى : اجلت ( 3 ) - سل و فر و فى و نو : كفن‌پوش هنوز ( 4 ) - مه : دور پيرى ( 5 ) - مه : كه اكنونت نه وقت ( 6 ) - فر و فى : چون بهفتاد در افتادى ( 7 ) - فر : وان نيست . سل : اين نيست ( 8 ) - فر : عجب آنست ( 9 ) - سل و مه و نو : عمر گو كم شو اگر مال و زرت بيشترست ( 10 ) - سل و مه و نو : اين بيت و بيت بعد را ندارد ( 11 ) - سل و مه و نو : زر گرد كن و خوش‌دل باش ( 12 ) - فر : نار سفرست ( 13 ) - فر و فى : نمىدانى و آگاهت نيست ( 14 ) - فر و فى : كه ترا در ره اين باديه