تو چنان « 1 » فارغى و بازنينديشى هيچ * كه اجل « 2 » در پى و عمر تو چنين بر گذرست
شد بناگوش تو از پنبه كفنپوش و هنوز « 3 » * پنبهء غفلت و پندار به گوش تو درست
روز « 4 » پيرى همهكس به شود اى پير خرف * بچه طبعى تو و اكنونست « 5 » كه وقت سفرست
چو بهفتاد بيفتادى « 6 » و اين « 7 » نيست عجب * عجب اينست « 8 » كه اين نفس تو هر دم بترست
غرّهء مال جهان گشتى و معذورى از آنك * زندگى دل مغرور تو از سيم و زرست « 9 »
چو حيات تو به سيمست پس از عمر مگوى * كه حيات تو بنزديك خرد مختصرست « 10 »
عمرت ار كم شد و بگذشت چه باكست ازين * عمر گو كم شو اگر سيم و زرت بيشترست
بيشتر جان كن و زر جمع « 11 » كن و فارغ باش * كه همه سيم و زر و مال بار « 12 » سفرست
شرم بادت كه نمىدانى و آگاه نهاى « 13 » * كه درين راه و درين « 14 » باديه چندين خطرست
هامش
( 1 ) - سل و فر و فى و نو : تو چنين
( 2 ) - فر : كاجلت در پى . فى : اجلت
( 3 ) - سل و فر و فى و نو : كفنپوش هنوز
( 4 ) - مه : دور پيرى
( 5 ) - مه : كه اكنونت نه وقت
( 6 ) - فر و فى : چون بهفتاد در افتادى
( 7 ) - فر : وان نيست . سل : اين نيست
( 8 ) - فر :
عجب آنست
( 9 ) - سل و مه و نو : عمر گو كم شو اگر مال و زرت بيشترست
( 10 ) - سل و مه و نو : اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 11 ) - سل و مه و نو : زر گرد كن و خوشدل باش
( 12 ) - فر : نار سفرست
( 13 ) - فر و فى : نمىدانى و آگاهت نيست
( 14 ) - فر و فى : كه ترا در ره اين باديه