تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 742

مساهمون:

ص٧٤٢
شهدى كه ز سر نشتر زنبور بجستست * سرسام ز پى « 1 » دارد اگر چند لذيذست
عمر تو كه يك لحظه به صد گنج به ارزد « 2 » * نفست همه بفروخته و عشق خريدست
دل از شرهء نفس تو در پاى فتادست * هر چند درين واقعه مردانه چخيدست
هرگز نفسى پاك نيايد ز دلت بر * تا جان تو فرمان‌بر « 3 » اين نفس پليدست
تو خفته و همراه تو بس « 4 » دور برفتست * تو غافلى و صبح قيامت بدميدست
نه باديهء آز « 5 » ترا هيچ كرانست * نه قفل غم حرص ترا هيچ كليدست
مويت همه چون شير شد و از بچه طبعى * گويى تو كه امروز لبت شير مكيدست « 6 »
آخر تو چه مرغى كه ز بس دانه كه چينى * از دام نجستى تو و عمرت بپريدست
يا رب بكرم « 7 » كن نظرى « 1 » در دل عطّار * كز دست دل خويش دل او بپزيدست « 8 »
هامش
( 1 ) - سل : ز مى ( 2 ) - سل : پر ارزد ز جهانى ( 3 ) - سل : فرمانده ( 4 ) - سل : از دور ( 5 ) - فر : راه ترا ( 6 ) - سل : اين بيت و دو بيت بعد را ندارد . فى : شير مزيدست ( 7 ) - فى : ز كرم ( 8 ) - فى : برسيدست