تكيه بر طاعت مكن زيرا كه در آخر نفس « 1 » * هيچكس را نيست آگاهى كه چون آيد زباب « 2 »
چون بيك دم جمله چون شمعى فرو خواهيم مرد * پس چرا چون شمع بايد ديد چندين تفّ و تاب
چون سر و افسر نخواهد ماند تا « 3 » مىبنگرى * چه كلاه ژنده و چه افسر افراسياب
گر همىبينى كه روزى چند اين مشتى گدا « 4 » * پادشا گشتند « 5 » هان تا نبودت هيچ انقلاب « 6 »
زانكه « 7 » اين مشتى دغلكار سيهدل تا نه « 8 » دير * همچو بيد پوده مىريزند در تحت التراب
زير خاك از حدّ مشرق تا به مغرب خفتهاند * بنده و آزاد و شهرى و غريب و شيخ و شاب
دل منه بر چشم و دندان بتان كين خاك راه * چشم چون بادام و دندانست « 9 » چون درّ خوشاب
آنكه از خشمش « 10 » طناب خيمهء مه مىگسست * در لحد اكنون كفن در گردن او شد طناب
و وانكه « 11 » پيراهن ز تاب خويشتن نگشاد باز « 12 » * تا كفن سازندش از وى بازكردندش ز تاب
هامش
( 1 ) - فر : آخر سبو
( 2 ) - سل و نو : آيد ز آب
( 3 ) - سل و نو : چون مىبنگرى
( 4 ) - مه : ازين مشتى گلاب
( 5 ) - فر : باد گشتند از هوا
( 6 ) - سل و نو : هان تا نبودت هيچ التفات . مه : تا نبود از آن نيز انقلاب
( 7 ) - مه : دان كه اين
( 8 ) - مه : سيهكار دغلباز دنى
( 9 ) - مه : دندانهاست چون
( 10 ) - سل : از چشم طناب . مه : از حشمت طناب
( 11 ) - مه : آنكه
( 12 ) - فر و فى : پيراهن ز خود از تاب نگشاد . مه :
ز تاب خويش مىنگسست باز