تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
دستى كه بهر دامن حاجت ز دمى من * از دست خود امروز همه جامه دريدست
و آن قدّ چو تيرم كه سبك‌دل بُد ازو سرو * از بار گران همچو كمانى بخميدست
و آن ديده كه خون جگر از درد « 1 » بسى ريخت * زان كرد سيه‌جامه كه همدرد نديدست
وان تن كه نشستى بهوس بر سر هر صدر * اكنون ز سر عاجزى از گوشه خزيدست « 2 »
وان دل كه ز خوى خوش خود در همه پيوست * امروز طمع از بد و از نيك بريدست
وان جان كه بانصاف به ارزد ز جهانى « 3 » * از ننگ من ناخلف از تن برميدست
وان عقل كه هشيارترين همه او بود * از غايت حيرت سر انگشت گزيدست
هان اى دل گمراه چه خسبى « 4 » كه درين راه * تو مانده ز پس « 5 » عمر تو از پيش دويدست
انديشه كن از مرگ كه شيران « 6 » جهان را * از هيبت شمشير اجل زهره دريدست
چندين مى نوشين چه چشى كانكه چشيد او « 7 » * گر تو به حقيقت نگرى زهر چشيدست
هامش
( 1 ) - فر : ديده ( 2 ) - فر : اين بيت را ندارد ( 3 ) - فر و فى : به جهانى ( 4 ) - فر : چه جويى . فى : چه خفتى ( 5 ) - فر : تو مانده‌اى و عمر تو از . فى : تو مانده و عمر تو ( 6 ) - سل : شاهان ( 7 ) - فر و فى : چشيدى