اى دريغا مىندانى كز چه « 1 » دور افتادهاى * آخر ار « 2 » شوقيست در تو ذوق اين معنى بياب
چون چراغ عمر تو بىشك بخواهد مُرد زود * خويشتن را همچو شمعى « 3 » ز آتش شهوت متاب
آخر « 4 » اى شهوتپرست بىخبر گر عاقلى * يكدمى « 5 » لذت كجا ارزد به صدساله عذاب
توشهء اين ره بساز آخر كه مردان جهان * در چنين راهى فروماندند چون خر در خلاب
غرّهء دنيا مباش و پشت بر عقبى مكن * تا چو روى اندر لحد آرى نمانى در عقاب « 6 »
شب چو مردان زندهدار و تا توانى مى « 7 » مخسب * زانكه زير خاك بسياريت خواهد بود خواب
بس كه تو در خاك خواهى بود و زين طاق كبود « 8 » * بر سر خاك تو مىتابد بزارى ماهتاب
چون نمىدانى كه روز واپسين حال تو چيست * در « 9 » غرور خود مكن بيهوده چندينى « 10 » شتاب
كار روز واپسين دارد كه روز واپسين * از سياست آب گردد زهرهء شير از عتاب
هامش
( 1 ) - مه : كز كه
( 2 ) - سل و فر : آخر آن . مه : آخر اين
( 3 ) - سل و نو : شمع از آتش
( 4 ) - مه : بنگر اى
( 5 ) - سل : يك دمه لذت . مه : يك دمه شهوت
( 6 ) - سل و نو : در عذاب
( 7 ) - مج و سل و فر : شب مخسب
( 8 ) - سل : در خاك لحد باشى و از چرخ . فر :
در خواب باشى و ازين طاق . مه : زين چرخ
( 9 ) - سل و نو : از غرور
( 10 ) - فر : بيهوده تو چندين