7
وقت كوچست الرحيل « 1 » اى دل ازين جاى خراب * تا ز حضرت سوى جانت ارجعى آيد خطاب « 2 »
بال و پر ده مرغ جان را تا ميان « 3 » اين قفس * بر دلت پيدا شود در يك نفس « 4 » صد فتح باب
عقل را و نقل را « 5 » همچون ترازو راست دار * جهد كن تا در ميان نه سيخ سوزد « 6 » نه كباب
چون ز عقل و نقل ذوق عشق حاصل شد ترا * از دل پرعشق خود آتش زنى در « 7 » جاه و آب
گرچه عالم مىنمايد ديگران « 8 » را آبخضر * تو چنان گردى كه گردد پيش تو همچون « 9 » سراب
گر چنان گردى جدا از خود كه بايد شد جدا * ذرّهاى گردد به پيش « 10 » نور جانت آفتاب
گر صواب كار خواهى اندرين « 11 » وادىّ صعب * از خطاى « 12 » نفس خود تا چند بينى اضطراب
رو درين وادى چو اشتر باش و بگذر از خطا * نرم مىرو خار مىخور بار مىكش « 13 » بر صواب
هامش
( 1 ) - مه و فى : كوچست و رحيل
( 2 ) - مج : اين قصيده را ندارد . سل و فر و مه : دارد . فى و نو و مم : نيز دارد
( 3 ) - مه : درون اين
( 4 ) - مه : در هر نفس
( 5 ) - سل و نو :
عقل را و نفس را
( 6 ) - مه : نى سيخ سوزد نى
( 7 ) - سل : بر جاه
( 8 ) - مه و نو :
ديگران را مىنمايد
( 9 ) - مه : كه پيش تو نمايد چون سراب
( 10 ) - فر : به پيشت
( 11 ) - مه و نو : كار خود خواهى درين وادى
( 12 ) - سل و نو : از خطاب
( 13 ) - مه و نو : بار مىكش خار مىخور