از هواى نفس شومت « 1 » در حجابى ماندهاى * چون هواى نفس تو بنشست « 2 » برخيزد حجاب
در شراب و شاهد دنيا گرفتار آمدى * اى دلت مست شراب نفس « 3 » تا چند از شراب
خيز كاجزاى جهان موقوف يك آه تواند * از دل پرخون برآر آهى چو مستان خراب
هر نفس سرمايهء عمرست « 4 » و تو ز ان بىخبر * خيز و روى از « 5 » حسرت دل « 6 » كن به خون دل خضاب
درد و حسرت بين كه چندانى كه « 7 » فكرت مىكنم * هيچ كارى را نمىشايى تو اندر « 8 » هيچ باب
چون نيامد از تو كارى كان به كار آيد ترا * بر خود و كار خود بنشين و بگرى چون سحاب « 9 »
تو چنان دانى كه هستى با بزرگان هم عنان * باش تا زين جاى فانى « 10 » پاى آرى در ركاب
اين زمان با تست حرصى و ندانى اين نفس * تا نيارى زير خاك تيره رويت در نقاب « 11 »
چون اجل در دامن عمرت زند ناگاه چنگ * تو ز چنگ او بمانى دست بر سر چون ذباب « 12 »
هامش
( 1 ) - مه : نفس شوم اندر
( 2 ) - مه : نفس تو شد نيست
( 3 ) - فر و فى : اى دل مست و خراب نفس
( 4 ) - سل و نو : سرمايهء ملكيست . فر و فى : سرمايه ملكى
( 5 ) - فر :
رو از
( 6 ) - مه : حسرت خود
( 7 ) - فر : كه چندين گاه فكرت
( 8 ) - فر : نمىشايم دمى از هيچ
( 9 ) - فر : بگرى بىحساب
( 10 ) - مه : جان ناخوش
( 11 ) - سل و مه : اين بيت را ندارد
( 12 ) - مه : رباب