تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 734

مساهمون:

ص٧٣٤
ز رنج تشنگى مُردم بزارى * جهان پر چشمهء حيوان دريغا
چو نه جانان بخواهد ماند نه جان * ز جان دردا و از جانان دريغا
اگر سنگى نه‌اى « 1 » بنيوش آخر * ز يك‌يك سنگ گورستان دريغا
عزيزان جهان را بين بيك راه « 2 » * همه « 3 » با خاك ره يكسان دريغا
ببين تا بر سر خاك عزيزان * چگونه ابر شد گريان دريغا « 4 »
مگر جانهاى ايشان ابر بودست « 5 » * كه مىبارند چون باران « 6 » دريغا
بيا تا در وفاى دوستداران « 7 » * فروباريم صد طوفان دريغا
همه ياران به زير خاك رفتند * تو خواهى رفت چون ايشان دريغا
رخى كامد ز پيدايى چو خورشيد * كنون در خاك شد پنهان دريغا
از آن لبهاى چون عنّاب دردا * وزان خطهاى چون ريحان دريغا
بيك تيغ اجل دُرج دهان را * نه پسته « 8 » ماند و نه « 9 » مرجان دريغا
بتان ماه روى خوش‌سخن را « 10 » * كجا شد آن لب و دندان دريغا
زنخدان‌ها « 11 » چو بر خواهند بستن * زنخدان را ز نخ مىدان دريغا
بسا شخصا كه از تب ريخت در خاك * شد از تبريز با « 12 » كرمان دريغا
بسا ايوان كه بر كيوانش بردند « 13 » * كجا شد آن همه « 14 » ايوان دريغا
بسا قصرا « 15 » كه چون فردوس كردند * كنون شد كلبهء احزان دريغا
درين « 16 » غم‌خانه هر يوسف كه ديدى * لحد بر جمله شد زندان دريغا
چو يكسانست آنجا « 17 » ترك و تاجيك « 18 » * هم از ايران هم از توران دريغا
هامش
( 1 ) - سل و فر و فى : اگر سنگين نئى ( 2 ) - فر : بين كه يك‌راه . مه : بين كه جمله ( 3 ) - سل و فر و مه و نو : شده با خاك ( 4 ) - فر : اين بيت را ندارد ( 5 ) - مه : ابر جودست . سل : ابر درديست ( 6 ) - نو : بارند خونباران ( 7 ) - مج : وفاى دوستان را . سل و نو : دوستان زار ( 8 ) - مه : نه گوهر ماند ( 9 ) - مج : نه پسته ماند نه ( 10 ) - نو : خوش لقا را ( 11 ) - مج : زنخها را ( 12 ) - سل : تا كرمان ( 13 ) - فر و مه : بر كيوان كشيدند ( 14 ) - فر : صاحب ايوان ( 15 ) - نو : بسا قصرى ( 16 ) - مج : در آن ( 17 ) - مج و فر : اينجا ( 18 ) - فر : ترك و تازى