ز رنج تشنگى مُردم بزارى * جهان پر چشمهء حيوان دريغا
چو نه جانان بخواهد ماند نه جان * ز جان دردا و از جانان دريغا
اگر سنگى نهاى « 1 » بنيوش آخر * ز يكيك سنگ گورستان دريغا
عزيزان جهان را بين بيك راه « 2 » * همه « 3 » با خاك ره يكسان دريغا
ببين تا بر سر خاك عزيزان * چگونه ابر شد گريان دريغا « 4 »
مگر جانهاى ايشان ابر بودست « 5 » * كه مىبارند چون باران « 6 » دريغا
بيا تا در وفاى دوستداران « 7 » * فروباريم صد طوفان دريغا
همه ياران به زير خاك رفتند * تو خواهى رفت چون ايشان دريغا
رخى كامد ز پيدايى چو خورشيد * كنون در خاك شد پنهان دريغا
از آن لبهاى چون عنّاب دردا * وزان خطهاى چون ريحان دريغا
بيك تيغ اجل دُرج دهان را * نه پسته « 8 » ماند و نه « 9 » مرجان دريغا
بتان ماه روى خوشسخن را « 10 » * كجا شد آن لب و دندان دريغا
زنخدانها « 11 » چو بر خواهند بستن * زنخدان را ز نخ مىدان دريغا
بسا شخصا كه از تب ريخت در خاك * شد از تبريز با « 12 » كرمان دريغا
بسا ايوان كه بر كيوانش بردند « 13 » * كجا شد آن همه « 14 » ايوان دريغا
بسا قصرا « 15 » كه چون فردوس كردند * كنون شد كلبهء احزان دريغا
درين « 16 » غمخانه هر يوسف كه ديدى * لحد بر جمله شد زندان دريغا
چو يكسانست آنجا « 17 » ترك و تاجيك « 18 » * هم از ايران هم از توران دريغا
هامش
( 1 ) - سل و فر و فى : اگر سنگين نئى
( 2 ) - فر : بين كه يكراه . مه : بين كه جمله
( 3 ) - سل و فر و مه و نو : شده با خاك
( 4 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 5 ) - مه : ابر جودست . سل :
ابر درديست
( 6 ) - نو : بارند خونباران
( 7 ) - مج : وفاى دوستان را . سل و نو :
دوستان زار
( 8 ) - مه : نه گوهر ماند
( 9 ) - مج : نه پسته ماند نه
( 10 ) - نو :
خوش لقا را
( 11 ) - مج : زنخها را
( 12 ) - سل : تا كرمان
( 13 ) - فر و مه : بر كيوان كشيدند
( 14 ) - فر : صاحب ايوان
( 15 ) - نو : بسا قصرى
( 16 ) - مج : در آن
( 17 ) - مج و فر : اينجا
( 18 ) - فر : ترك و تازى