تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
بمجلس تو كه جنّات عدن را ماند * يمينش از صف غلمان يسارش از حورا
بساقى تو كه چون عزم تركتاز كند * هزار دل بسر غمزه آرد از يغما
بمطرب تو كه از رشك زخم زخمهء او * چو زخمه سر زده شد زهره از سر صفرا
بشعر من كه اگر نقد نه فلك خوانيش * ز هشت خلد برآيد خروش صدّقنا
بدين قصيده كه گر تك زند كسى صد قرن * نيابدش دومين در كراسهء شعرا
بسوز جان من از كيد حاسد بدگوى * بصور آه من از دست دشمن رعنا
كه هرچه بر من افتاده افترا كردند * چو افك عايشهء پاك دين خطاست خطا
خداى هست گواهم كه نيست بر يادم * كه گفته‌ام سخن از تو برون ز مدح و ثنا
اگر تفحّص اين سر كنى دل خجلم * كه همچو ديدهء مورست مىشود صحرا
ز هيبت تو اگر چه چو برگ مىلرزم * مكن ز خشم مرا پوستين درين سرما
و گر كه من ز در كُشتنم تو كش كه خوشست * ز دست يوسف صدّيق ديدهء بينا