به تاجرى كه چو سيماب داشت صرفه نديد * متاع خود بمنازل سپرد از سيما
بشب كه از مه نو هندوييست زرّين گوش * بروز كز دم صبحست تُرك ما را فسا
بعلم و حلم پرير و به حكم لازم دى * بروزنامهء امروز و هيبت فردا
به سابقان شريعت براسخان علوم * بپختگان طريقت بعادلان قضا
به صائمان نهار و بقايمان در ليل * به ساجدان سحرگه به صابران غدا
بخاصگان كمال و بمحرمان وصال * بعاشقان جمال و بتشنگان فنا
بمخلصى كه دهد جان به حق به تنهايى * ميان سجده ز سبحان ربّى الاعلى
بعاشقى كه بزد دست و جان فشان در رفت * هنوز در ره او ناشنيده بانگ درا
بعارفى كه بيك ضرب معرفت جانش * بلا فروشود آنگه برآيد از الّا
بعالمى كه ز بيدار داشتن همهشب * چو عقل كل بنخفتد ميانهء اجزا
به صادقى كه اگر در رهش بود گردى * بهر سحر بنشاند ز چشم خونپالا