اگر تو ماتم آن « 1 » درد داشتى هرگز * پس اين سخن را تو راهبر شو « 2 » اى دانا « 3 »
و گر نه از گهر و لعل تا به سنگ و سفال * تفاوتى نكند پيش چشم نابينا
چو « 4 » روز روشن خفّاش در شب تيرهست * ز روز كورى خود شب رود ز بيم ضيا
كسى كه چشمهء « 5 » خورشيد را ندارد چشم * جهان هرآينه مشغول داردش « 6 » به سها « 7 »
نفس مزن نفسى و خموش اى عطّار * كه بيش يك نفسى نيست عمر تو اينجا
اگر دمى بخموشى « 8 » ترا ميسّر شد * ز عمر قسم تو آنست روز عرض جزا « 9 »
و گر بميرى از اين زندگىّ بىحاصل * بعمر خويش نميرى از آن سپس حقّا « 10 »
بشعر خاطر عطّار را دم عيسيست * از آنكه هست چو موسيش صد يد بيضا
گرم چو « 11 » سوسن آزاده ده زبان خوانى * ز نه سپهر برآيد صدا « 12 » كه صدّقنا
ز دور « 13 » آدم تا اين زمان نيافت كسى * نظير اين گهر اندر خزانهء « 14 » شعرا
هامش
( 1 ) - مه : اين درد
( 2 ) - مه : بسر اين سخنت راهبر
( 3 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 4 ) - فر :
ز روز
( 5 ) - فر : چهرهء خورشيد
( 6 ) - مه : مشغوليش دهد
( 7 ) - سل و مه : شبها
( 8 ) - فر و مه : بحضورى
( 9 ) - مه : عرض و جزا
( 10 ) - سل و مه : اين بيت را ندارد
( 11 ) - فر :
اگر چه
( 12 ) - سل و فر : برآيد فغان
( 13 ) - فر : ز وقت آدم
( 14 ) - مه : خزينه