برشح جام تو درياى خشكلب تشنهست * عجايبست ز درياى آب استسقا
ز خجلت كف تو بحر كف چو بر سرزد * گهى ز رعشه بلرزيد و گه ز استرخا
چو قلزميست كف كافيت كه هر روزى * چو شبنمى به همه كوه و بحر كرد هبا
بحقّ جود تو اى پادشاه گيتىبخش * كه حشو دشمنم آتش فكند در احشا
اگر مرا ز جناب چو تو سليمانى * فتاد غيبت هدهد كه رفته بد به سبا
هزار حجّت قاطع چو تيغ آرم پيش * كه جمله بر گهر صدق من بوند گوا
بدان خداى كه در آفتاب معرفتش * بذرّهاى نرسد عقل جملهء عقلا
مقدّسى كه ز هر پاكيى كه بتوان گفت * منزّهست از آن وصف و پاك و بىهمتا
ز شرح حكمت او كُند مانده جان و خرد * ز وصف عزّت او كور گشته چون و چرا
جهان پير چو شش روزه طفل گهوارست * نگار كرد بزد هفت مهدش از « 1 » ميزا
بعلم آنكه هزاران هزار راز شناخت * ز سوز سينهء آن مور ليلة الظلما
هامش
( 1 ) - ظ : نگارگر بزدش هفت مهد از مينا