بسوز خون دل و همچو صبح « 1 » زن دم صدق * چرا چو نافه شدى تا كه دم زنى بريا « 2 »
بوقت صبح « 3 » فروميرى و عجب اينست * كه زندهدل شوى از يك دروغ طال بقا
ز سرّ سينه خود دم مزن ز پرده برون * كه گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا
ز زير « 4 » پرده اگر آگهى تو جان « 5 » نبرى * از آن سبب كه ازين پرده كس نداد آوا « 6 »
اسير چون و چرايى ز كار پرعلّت * و ليك كار خدا را نه چون بود نه چرا
ميان بيشهء بىعلّتى « 7 » چرا مطلب * كه آن ستور بود كه فروشود به چرا
اگر دليل چو خورشيد بايدت بنگر * كه بر خدايى او هست ذرّه ذرّه « 8 » گوا
ز انبيا و رسل دم زنى و پندارى * كه همنشينى سلطانيان كنى تو گدا « 9 »
در آن مقام كه خورشيد و ماه جمع شوند * نه ذرّه راست محلّ « 10 » و نه سايه را يارا « 11 »
هامش
( 1 ) - فر و فى : همچو مشك
( 2 ) - مه : اين بيت را ندارد
( 3 ) - فر و فى : بوقت صدق فرومىروى . سل : صدق فروميرى
( 4 ) - فر و فى : ز سر پرده
( 5 ) - سل : بر نبرى .
فى : سر نبرى
( 6 ) - مه : اين بيت را ندارد
( 7 ) - سل : پرعلتى
( 8 ) - مه : ذره ذره هست گوا
( 9 ) - سل : كنى و گدا
( 10 ) - فر و فى : راست مجال و . سل : ذره را محلت و
( 11 ) - سايه را پروا