اگر كمال « 1 » طلب مىكنى چو كار افتاد * قضاى عمر كنى و رضا دهى به قضا « 2 »
چو پير گشتى و گهوارهء تو آمد گور * چو كودكان دغلباز تا به كى ز دغا
از آن به پيرى در گاهواره « 3 » خواهى شد * كه گرچه پير شدى طفل اين رهى حقّا
بدان خداى كه در آفتاب معرفتش * بذرّهاى نرسد عقل جملهء عقلا
كه « 4 » پختگان ره و كاملان موىشكاف * چو « 5 » طفلكان به شيرند در طريق فنا « 6 »
چو مرغ و ماهى ازين درد شب نمىخسبند * تو هم مخسب كه اين « 7 » درد را تويى به سزا
نه مرغكيست كه شب خويشتن « 8 » درآويزد * چنان كه دم نزند ساعتى « 9 » ز بانگ و نوا
چو زار « 10 » ناله كند جملهء شب از سر درد * هزار درد بيفزايدش ببوى دوا
بصبح از سر منقار قطرهء خونش * فروچكد كه برآيد ز نه فلك غوغا
اگرچه نوحه كند نوحهگر بسى آن به « 11 » * كه نوحه مادر فرزند كشته كرد ادا
هامش
( 1 ) - مه : اگر خلاص
( 2 ) - مه : قضاى عمر دهى گر رضا دهى به قضا
( 3 ) - سل : گهواره گير خواهى
( 4 ) - سل : چو پختگان
( 5 ) - سل : كه طفلكان
( 6 ) - فر و مه : طريق خدا
( 7 ) - سل : آن درد را . فر : كه درد ترا
( 8 ) - مه : خويش را درآويزد
( 9 ) - مه : لحظهاى
( 10 ) - مه : زير ناله كند
( 11 ) - مه : بسى تو بهى