سزد كه بر رخ چون زرفشانم اشك چو سيم * كه روز و شب بزر و سيم مىكنم « 1 » سودا
ز خون دل همه اشك چو سيم مىريزم * كه گشت از گل سرخ اشك همچو سيم جدا
مرا كه صد غم بيش است هيچ غم نبود * اگر مرا بغم خويشتن كنند رها
ز كار خويشتنم دست پاك و حقّه تهى * كه مُهره چون بنشيند ميان خوف و رجا
ز سرگرانى هر دون برون شديم ز دست « 2 » * ز چرب دستى گردون در آمديم « 3 » ز پا
نه مونسى كه شب انس او دهد نورى « 4 » * نه همدمى كه دمى همدمى كند بنوا
كرا بدست شود يك رفيق يكتا دل * كه خفته در بنهد هفت چارطاق دو تا
بخنده دم دهدت صبح تا تو خوش بخورى * تو از كجا و دم ريشخند او ز كجا
اگر چه صبح كلهدار صادق است چه سود * كه كرد پردهء زربفت شب به تيغ قبا
و گرچه « 5 » خوانچهء خورشيد دايمست و ليك * چه فايده كه همه خود همىخورد « 6 » تنها « 7 »
هامش
( 1 ) - فر و فى : مىكند
( 2 ) - سل : شديم سبك
( 3 ) - فر : برون شديم ز پا
( 4 ) - فر : كه بشب او دهد به من نورى
( 5 ) - فر : اگرچه
( 6 ) - مه : همه خود خورد همى
( 7 ) - مه : از اول قصيده تا به اينجا را ندارد