بيچاره آدمى دل پرخون ز كار خويش * گه مبتلاى آز و گه از حرص « 1 » در بلا
از دست حرص و آز بخستى « 2 » بگوشهاى * زين بيش دست مىندهد چون كنيم ما
بيچاره آدمى كه فروماندهايست « 3 » سخت * در مات خانهء قدر و ششدر قضا
گاه از هواى كار جهان روى او چو زر * گاه از بلاى بار شكم پشت او دو تا
گه خوف آنكه پاره كند سينه را ز خشم * گه بيم آنكه جامه بدرّد ز تنگنا
گه مردهدل ز يك « 4 » سخن طنز « 5 » از كسى * گه زندهدل بطال بقايى كه مرحبا « 6 »
گه نيمجو نسنجد اگر خوانيش اسير * گه در جهان نگنجد اگر گوييش فتا « 7 »
گه بىخبر ز طفلى و آن در « 8 » حساب نيست * گه مست از جوانى و مستغرق هوا
نه هيچ صدقه داده براى خداى خاص « 9 » * نه هيچ كار ساخته بىروى و بىريا
گر هيچ پاى بر سر خارى نهد بسهو * بر جايگه بداردش آن خار مبتلا
هامش
( 1 ) - سل : حرص و كه از آز
( 2 ) - فر : آز و حرص نشستن به گوشهاى
( 3 ) - مه : فرومانده است
( 4 ) - فر و مه : بيك سخن
( 5 ) - نو : سخن كمترين كسى
( 6 ) - مه : بيك سخن نيك و مرحبا
( 7 ) - سل و نو : گوييش ثنا . فر : خوانيش ثنا
( 8 ) - سل : از حساب
( 9 ) - فر :
خداى خود