آگاه « 1 » نيستى كه ز چندين سرا و باغ * لختى زمينست « 2 » قسم تو ديگر همه هبا
گر راى خويش جمله بيابى بكام خويش « 3 » * ور ملك كاينات مسلّم شود ترا
در روز واپسين كه سرانجام عمر تست * از خشت باشدت كله و از كفن قبا
رويى كه ماه نو نگرفتى به نيمجو * در زير خاك زرد « 4 » شود همچو كهربا
تو طفل اين جهانى و ناديده آن جهان * گهوارهء تو گور و تو در رنج و در عنا
دو زنگى عظيم درآيد بگور تو * وز « 5 » نيكى و بديت بپرسند ماجرا
نه مادريت بر سر و نه مشفقيت يار * اى واى بر تو گر نرسد رحمت خدا
تو در ميان خاك فروماندهاى اسير * گويا زبان حال تو با حق كه ربّنا
آن شيشهء گلاب كه بر خويش مىزدى * بر خاك تو زنند و بدارندت « 6 » از عزا
تو چون گياه خشك بريزى « 7 » به زير خاك * تا بنگرى ز خاك تو بيرون دمد گيا
هامش
( 1 ) - سل : و آگاه نيستى
( 2 ) - فر : لختيست قسم تو . مه : گوريست قسمت تو
( 3 ) - فر و مه : بكام دل
( 4 ) - سل و نو : ذره شود
( 5 ) - فر : از نيكى
( 6 ) - فر : برآرند آن عزا . مه : بدارند پس عزا
( 7 ) - فر : بريزنده