تبرّا كن دل از هستى چو عيسى * به بند سوزن اى مسكين چرايى
شوى بر طور سينا همچو موسى * درين ره گر بورزى پارسايى
برو عطّار مسكين خاك ره شو * بنزد اهل دل تا بر سر آيى
868
نگارا چند ازين درد و جدايى * تفكّر يا طبيبى فى دوائى « 1 »
چو شمعم در غمت گريان شب و روز * ترحّم ساعة و ارحم بكائى
ز شوق روى تو بىمرگ مردم * جزاك اللّه خيرا من عزائى
869
ترسا بچهايم افكند از زهد بترسايى * اكنون « 2 » من و زنّارى در دير به تنهايى
دى زاهد دين بودم سجادهنشين بودم * ز ارباب « 3 » يقين بودم سر دفتر دانايى
امروز دگر هستم « 4 » دُردى كشم و مستم * در بتكده بنشستم دين « 5 » داده بترسايى
نه محرم ايمانم نه كفر همىدانم * نه اينم و نه آنم تن داده « 6 » برسوايى « 7 »
دوش از غم كفر و دين « 8 » يعنى كه نه آن نه اين * بنشسته بدم غمگين « 9 » شوريده و سودايى « 10 »
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 2 ) - سل و فر : زين پس من و
( 3 ) - سل : از باب يقين . مه و فى : در باب . مج : در راه
( 4 ) - سل و فر : هستم شوريده و سرمستم . مه و فى : اگر مستم دردىكش و سرمستم
( 5 ) - سل : درمانده برسوايى . فر : دل داده به ترسايى
( 6 ) - فر : شوريده و سودايى . مه و فى : درمانده برسوايى
( 7 ) - سل :
اين بيت را ندارد
( 8 ) - سل : بنشسته بدم غمگين . فر : در خانه بدم غمگين
( 9 ) - سل و فر : يعنى كه نه آن نه اين
( 10 ) - فر : درمانده برسوايى