چون چشم و لبش ديدم صد گونه بگرديدم * ترسا بچه چون ديدم بىتوش و توانايى
آمد بر من سرمست زنّار و مى اندر دست * اندر بر من بنشست گفتا اگر از مايى
امشب بر ما باشى تاج سر ما باشى * ما از تو بياساييم وز ما تو بياسايى
از جان كنمت خدمت بىمنّت و بىعلّت * دارم ز تو صد منّت كامشب بر ما آيى
رفتم بدر ديرش خوردم ز مى عشقش * در حال دلم دريافت راهى ز هويدايى
عطّار ز عشق او سرگشته و حيران شد * در دير مقيمى شد دين داد بترسايى
867
دلا در راه حق گير آشنايى * اگر خواهى كه يا بى « 1 » روشنايى « 2 »
چو مست خنب وحدت گشتى اى دل * مينديش آن زمان تا خود كجايى
در « 3 » افتادى به درياى حقيقت * مشو غافل همىزن دست و پايى
و گر نفس و هوا عقلت ربايد « 4 » * تو مىدان آن نفس « 5 » از خود برايى
و گر همچونكه يوسف خودپسندى * كشى در چاه محنتها « 6 » بلايى
چو ابراهيم بُتشكن بينديش * بهر آتش كه خودخواهى « 7 » درآيى
هامش
( 1 ) - فر : يا بى آشنايى
( 2 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - فر : چو افتادى
( 4 ) - فر : ربايند
( 5 ) - سل : آن يقين از
( 6 ) - فر : چاه محنت هم
( 7 ) - فر :
آتش كه هستى خوش درآيى