گهرى عجبتر از تو نشنيدم و نديدم * كه ببحر در نگنجى و ز قعر بر نيايى
چو « 1 » بپرده درنشينى « 2 » چه بود كه عاشقان را * چو شكر همىنبخشى نمك « 3 » جگر نيايى
همه دل فروگرفتى به تو كى رسم كه گر من * در دل بسى بكوبم تو ز دل بدر نيايى
تو بيا كه جان عطّار اگرت خوش آمد از وى « 4 » * به تو بخشد آن « 5 » و ليكن تو بدين قدر نيايى « 6 »
871
چون روى بود بدان نكويى * نازش برود « 7 » بهر چه گويى « 8 »
رويى كه ز شرم او در افتاد * خورشيد فلك بهزردرويى
چون در خور او نمىتوان شد * بر بوى وصال او چه پويى
خون مىخور و پشت دست مى خاى * گر در ره درد مرد اويى
جانان « 9 » به تو بازننگرد راست * تا دست ز جان و دل « 10 » نشويى
تو ره نبرى تو تا تويى تو * تا كى تو تويى تويى و تويى
چيزى كه ازو خبر ندارى * گم ناشده از تو چند جويى
گر گويندت چه گم شد از تو * اى غرّه به خويشتن چه گويى
بارى بنشين گزاف كم گوى * بنديش كه در چه آرزويى
عطّار كجا رسى بسلطان * زيرا كه كم از سگان كويى
هامش
( 1 ) - سل : چه بپرده
( 2 ) - مس : در نشستى
( 3 ) - فر : نمك و جگر
( 4 ) - سل :
اگرت قبول باشد
( 5 ) - فر بخشد و و ليكن . مج و مس : بخشدى
( 6 ) - مس : نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - فى : نازش برسد
( 8 ) - مج و فر و مه : اين غزل را ندارد . سل و فى :
دارد
( 9 ) - فى : جانا به تو
( 10 ) - فى : ز جان خود