ناگه ز درون جان در داد ندا جانان * كاى عاشق سرگردان تا چند ز رعنايى « 1 »
روزى دو سه گر از ما گشتى « 2 » تو چنين تنها * بازآى سوى دريا تو « 3 » گوهر دريايى
پس گفت « 4 » در اين معنى نه كفر نه دين اولى « 5 » * برتر شو ازين دعوى گر « 6 » سوختهء مايى « 7 »
هر چند كه پردردى كى « 8 » محرم ما گردى * فانى شو اگر مردى تا محرم ما آيى
عطّار چه دانى تو وين « 9 » قصّه چه خوانى تو * گر هيچ نمانى « 10 » تو اينجا شوى آنجايى « 11 »
870
رخ تو چگونه بينم كه تو در نظر نيايى * نرسى بكس چو « 12 » دانم كه تو « 13 » خود بسر نيايى
وطن تو از كه جويم « 14 » كه تو در وطن نگنجى * خبر تو از كه پرسم « 15 » كه تو در خبر نيايى
چه كسى تو بارى « 16 » اى جان كه ز غايت كمالت * چو به وصف تو درآيم تو به وصف در نيايى
هامش
( 1 ) - سل و مه و فى : چند ز شيدايى . فر : ز رسوايى
( 2 ) - فر : روزى دو سهاى از ما ماندى تو چنين تنها . سل : كز ما ماندى مه : روزى دو اگر از ما ماندى
( 3 ) - مج :
گر گوهر
( 4 ) - فر : بس گفته درين
( 5 ) - مه : نه دين يعنى
( 6 ) - سل و فر :
ازين يعنى تو سوخته
( 7 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 8 ) - مه : گر محرم
( 9 ) - فر : اين قصه
( 10 ) - سل و فر : چون نيك بدانى تو اينجا
( 11 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 12 ) - مج : نرسى به من تو دانم . فر : بكس چه دانم
( 13 ) - سل و فر و مس : كه ز خود
( 14 ) - مج و مه : كه جويم
( 15 ) - مه : از كه جويم
( 16 ) - سل و فر و مه : تو يا رب