تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
قلاش و قلندرسان رفتم بدر جانان * حلقه بزدم گفتا نه مرد درِ مايى
گفتم كه مرا بنما ديدار كه « 1 » تا بينم * گفتا برو و بنشين اى عاشق هر جايى
اين چيست كه مىگويى وين چيست كه مىجويى * مانا كه دگر مستى يا واله و سودايى
با قالب جسمانى با ما نرود كارى * جسمانى و روحانى بگذار به يغمايى
رو خرقهء جسمت « 2 » را در آب فنا مىزن * تا بو كه وجودت را از غير بپالايى
تا با تو تو خواهى بود بنشين چو دگر ياران * از خود چو شدى بى خود برخيز چه مىيابى
سيلىّ جفا مىخور گر طالب اين راهى * از نوح بلا مگريز گر عاشق دريايى
ناقوس هوا بشكن گر زانكه نه گبرى تو * زنّار ريا بگسل گر زانكه نه ترسايى
دُردىكش درد ما در راه كسى بايد * كوهست چو سربازان جان داده برسوايى
تو زاهد و مستورى در هستى خود مانده * تا « 3 » نيست نگردى تو كى محرم ما آيى
خود را چو تو نشناسى حقّا كه چو نسناسى * بى خود شو و پس خود را بنگر كه چه زيبايى
هامش
( 1 ) - نو : ديدار تو تا ( 2 ) - نو : جانت را ( 3 ) - نو : گر نيست