وقت نامد كز نمكدان لبت * دام من زان نرگس رهزن نهى
تا سر يك رشته يابم از تو باز * خارم از مژگان چون سوزن نهى
گر مرا در دوستىّ تو ز چشم * اشك ريزد نام من دشمن نهى
گفته بودى خون گرى تا مهر عشق * بىرخم بر ديدهء روشن نهى
گر بگريم تر شود دامن مرا * تو مرا در عشق تردامن نهى
بار ندهى ليك قسم عاشقان * همچو يوسف بوى پيراهن نهى
ور دهى در عمر خود بار جمال * بار غم بر جان مرد و زن نهى
وصف تو چون از فريد آيد كه تو * افصح آفاق را الكن نهى
858
دوش از درون جانم گفتند اگر ز مايى * بايد كه در ره ما جانباز و محرم آيى « 1 »
روى دلت بما كن جان مست از لقا كن * بيگانگى رها كن چون آشناى مايى
در عشق پست مىشو كلّى ز دست مىشو * بىباده مست مىشو تا باز خود نيايى
روزى كه محرم آيى با دوست همدم آيى * آنگاه تو كم آيى در عشق كيميايى
پروانهاى مشوّش چون سوختى به آتش * افتاده دايما خوش در عين آشنايى
دل را بسوز در بر اندر هواى دلبر * بىپر هميشه مىپر گر مرغ آن هوايى
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد