855
جان بلب آوردهام تا از لبم جانى دهى * دل ز من بربودهاى باشد كه تاوانى دهى « 1 »
از لبت جانى همىخواهم براى خويش نه * زانكه هم بر تو فشانم گر مرا جانى دهى
تو همىخواهى كه هر تابى اندر « 2 » زلف تست * همچو زلف خويش در كار « 3 » پريشانى دهى
من چو گويى پا و سر گم كردهام تا تو مرا * زلف بفشانى و از هر حلقه چوگانى دهى
من كيم مهمان تو تو تنگها دارى شكر * مىسزد گر يك شكر آخر بمهمانى دهى
من سگ كوى توام شيرى شوم گر گاهگاه * چون سگان كوى خويشم ريزهء خوانى دهى
چون نمىيابند از وصل تو شاهان « 4 » ذرّهاى * نيست ممكن گر « 5 » چنان ملكى بدربانى دهى
من كه باشم تا به خون من بيالايى تو دست * اين بدست من برآيد گر تو فرمانى دهى
كى رسم در گرد وصل تو كه تا مىبنگرم * هر دمم تشنه جگر سر در بيابانى دهى
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 2 ) - مس : كه آن در زلف
( 3 ) - مس : در كارم پريشانى
( 4 ) - مس : شاهان از وصالت ذرهاى
( 5 ) - مس : كان چنان ملكى