داد از بيداد تو عطّار مسكين دل ز دست * دست آن دارى كه تو داد سخن دانى دهى
856
آفتاب رويت اى سرو سهى * بر « 1 » همه مىتابد الّا بر « 2 » رهى « 3 »
نى « 4 » خطا گفتم كه مىتابد بسى * بر من و من مىنبينم ز ابلهى
گرچه عالم پر جمال يوسفست * نيست چشم كور را از وى « 5 » بهى
چون بود كز « 6 » بحر پرگوهر بسى * بازگردد خشكلب دستى تهى
بازگرديدند ازين بحر عجب * خشكلب هم مبتدى هم منتهى
قعر اين دريا جزين « 7 » دريا نيافت * ديگران هستند از مشتى كهى « 8 »
حلقه بر در مىزنند و مىروند * نيست از ايشان كسى « 9 » را آگهى « 10 »
جمله را جز عجز آنجا « 11 » كار نيست * نه مهيست آن جايگاه « 12 » و نه كهى
مىفروافتد درين حيرت ز هم * گر تو اينجا دو جهان بر هم نهى
اى فريد اينجا كه هستى محو گرد * چند گويى كوتهى بر « 13 » كوتهى « 14 »
857
زلف تيره بر رخ روشن نهى * سركشان را بار بر گردن نهى « 15 »
روى بنمايى چو ماه آسمان * منّت روى زمين بر من نهى
تا كى از زنجير زلف تافته * داغ گه بر جان و گه بر تن نهى
هامش
( 1 ) - فى و مس : در همه
( 2 ) - فى : در رهى
( 3 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد .
فر و فى و مم : دارد
( 4 ) - فر : نه خطا
( 5 ) - فى : روى بهى
( 6 ) - فى : گر او نه بخرد گوهرش
( 7 ) - مس : بجز دريا
( 8 ) - فى : مستى درگهى
( 9 ) - مس : نيست از پيشان
( 10 ) - فى : از ايشان هيچكس را نيست آگهى
( 11 ) - فى و مس : اينجا
( 12 ) - فى : اينجا درون و نه كهى . مس : اين جايگاه
( 13 ) - فى : به كوتهى . مس : كوتهى كه كوتهى
( 14 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 15 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد