تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
رنگ دريا گير چون شبنم ز خود بى خود شده « 1 » * تا شوى همرنگ دريا گرچه يك شبنم شوى
چيست شبنم يك نم « 2 » از درياست ناآميخته * گر بياميزى « 3 » تو هم در بحر كلّ بىغم شوى
ور درآميزى « 4 » ز غفلت با هزاران تفرقه * چون نتابد بحر صحبت بو كه تو محرم شوى « 5 »
دل پراكنده روى از جام جم « 6 » در آينه * جز پراكنده نبينى از پى ماتم شوى « 7 »
هيچ بودى هيچ خواهى شد كنون هم هيچ باش * زانكه گر تو هيچ گردى « 8 » تو ز هيچى كم شوى
گر تو اى عطّار هيچ آيى همه گردى مدام * ور همه خواهى چو مردان هيچ در يكدم شوى « 9 »

853

سر « 10 » مست درآمد از سر كوى * ناشسته رخ و گره زده موى « 11 »
وز « 12 » بىخوابى دو چشم مستش * چون مخموران « 13 » گره بر « 14 » ابروى
تُرك فلكش بجان همى « 15 » گفت * كاى من ز ميان جانت هندوى
هامش
( 1 ) - فر : چون يك شبنمى بر خود شده ( 2 ) - فر : شبنم كه از درياست . فى : هم از درياست ( 3 ) - مه : نياميزى ( 4 ) - فر : درآميزد ( 5 ) - فر : چون بيايد بحر جمعت كاندرو خرم شوى . مس : نيايد بحر جمعيت تو كى خرم ( 6 ) - فر : ور پراكنده روى در بحر كل در آينه ( 7 ) - فر : جز پراكنده نه‌اى از بس كه در ماتم شوى ( 8 ) - مس : زانكه گر هيچى نگردى ( 9 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد ( 10 ) - مس : سرويست درآمد ( 11 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 12 ) - مج و سل و نو : چون بىخوابى ( 13 ) - مج و سل و نو : چون مخمورى ( 14 ) - مج : در ابروى ( 15 ) - سل و نو : بطوع مىگفت فر : ز دل همىگفت