گاه همچون آفتابى از جمال * گاه همچون ماه « 1 » از بس نيكوى
من ندانم كافتابى يا مهى * كژ چه گويم راست « 2 » به از هر دوى
عاشقان را جامه مىگردد قبا * تو كله بنهاده كژ « 3 » خوش مىروى
گفته بودى آنكه دل برد از تو كيست * من ندارم زهره تا گويم توى
ور بگويم من كه تو بردى دلم * دل به من ندهى و هرگز نشنوى
دل ندارم زان ضعيفم همچو موى * تو دلم ده تا شود كارم قوى
من كه تخم نيكوى كشتم مدام * بر نخوردم از تو الّا بدخوى
تو كه با من تخم كين كارى همه * دور نبود كانچه كارى بدروى
در سخن عطّار اگر معجز نمود * تو باعجاز سخن مىنگروى
852
گر تو خلوتخانهء « 4 » توحيد را محرم شوى * تاج عالم گردى و فخر بنى آدم شوى « 5 »
سايهاى شو تا اگر خورشيد گردد آشكار * تو چو سايه محو خورشيد آيى و « 6 » محرم شوى
جانت در توحيد دايم معتكف بنشسته است * تو چرا در تفرقه هر دم به صد عالم شوى
بودهاى همرنگ او از پيش و خواهى « 7 » بد ز پس * اين زمان همرنگ او شو نيز تا همدم شوى
چون ندارى ز اوّل و آخر خبر « 8 » جز بيخودى * گر بكوشى در ميانه بى خود اكنون هم شوى
هامش
( 1 ) - مس : همچون ماهى
( 2 ) - مس : چه گويم راستى
( 3 ) - مس : كج
( 4 ) - مه و فى : دولتخانه
( 5 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 6 ) - فى : خورشيد آى نامحرم
( 7 ) - فر : همرنگ از پيش و بخواهى شد . فى : همرنگ او در پيش
( 8 ) - فر : آخر درين جز بيخودى . فى : چون بيخودى