850
هر چه هست اوست و « 1 » هر چه اوست توى * او تويى و تو اوست نيست دوى « 2 »
در حقيقت چو اوست جمله تو هيچ * تو مجازى دو « 3 » بينى و شنوى
كى « 4 » رسى در وصال خود هرگز * كه تو پيوسته در فراق توى
زان خبر نيست « 5 » از توىّ خودت « 6 » * كه تو تا فوق « 7 » عرش تو بتوى « 8 »
تا وجود تو كلّ كلّ « 9 » نشود * جزو باشى بكل كجا گروى
نقطهاى از تو بر تو ظاهر گشت * تو بدان نقطه دايما گروى
نقطهء تو اگر بدايره رفت * رو كه كونين را تو پيش روى « 10 »
ور درين نقطه بازماندى تو « 11 » * اينت سجّين صعب « 12 » و ضيق قوى
چون تو در « 13 » نقطه كشته باشى تخم « 14 » * نه همانا كه دايره در وى « 15 »
نتوان رست از چنان ضيقى * جز به خورشيد نور مصطفوى
كرد عطّار در عُلو پرواز * تا به دو تافت اختر نبوى « 16 »
851
اى لب گلگونت جام خسروى * پيشهء شبرنگ زلفت شبروى « 17 »
پهلوى خورشيد مُشكآلود كرد * خطّ تو يعنى كه هستم پهلوى
مردم چشمت بدان خردى كه هست * مىببندد دست چرخ از جادوى
كى توان گفت از دهان تو سخن * زانكه صورت نيست آن جز معنوى
هامش
( 1 ) - سل : اوست هر چه . فى : هست او و هر چه
( 2 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد
( 3 ) - سل : تو بينى
( 4 ) - فى : تا رسى
( 5 ) - مه : زان جدا نيست . فى : نيست زان چاره
( 6 ) - فى : توى خودى
( 7 ) - فى : فرق عرش
( 8 ) - سل : توى و توى . فى : تو و تويى
( 9 ) - فى : كل شود نشود
( 10 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 11 ) - سل : ور در آن نقطه كشته مانى باز . فى : بازمانى تو
( 12 ) - سل : سجين سخت
( 13 ) - سل : چون درو
( 14 ) - سل : باشى تام
( 15 ) - سل : كه روى
( 16 ) - فى : نيز اين غزل را دارد
( 17 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد