از بسكه بسر گشتم چون چرخ فلك بر سر * چون چرخ فلك دايم زير و زبرم بينى
در رهگذرت جانا با خاك شدم يكسان * تا بو كه برون آيى بر « 1 » رهگذرم بينى
بر خاك درت زانم تا گر ز سر خشمى * بر بنده بدرآيى « 2 » بر خاك درم بينى
نى نى « 3 » كه نمىخواهم كز من اثرى ماند * آن به كه درين وادى رفته اثرم بينى
تا در ره تو مويى هستيم بود باقى * صد پرده از آن مويى پيش نظرم بينى
چون شمع سحرگاهى مىسوزم و مىگريم * چون صبح برآ آخر تا يك سحرم بينى
در ماتم هجر تو از بس كه كنم نوحه * زير بُن هر مويى صد نوحهگرم بينى
گر آب خورم روزى صد كوزه بگريم خون * گر قوت خورم يك شب خون جگرم بينى
خاكست مرا بستر خشتست « 4 » مرا بالين * ور هيچ نخفتم من خوابى « 5 » دگرم بينى
خون جگر عطّار خورد اين تن و خفت اى جان * برخيز و بيا آخر تا خواب و خورم بينى « 6 »
هامش
( 1 ) - فى و مس : در رهگذر
( 2 ) - مه : برون آيى
( 3 ) - فى : نه نه كه
( 4 ) - فى :
خارست مرا . مس : خشتى است
( 5 ) - فى : خواب دگرم
( 6 ) - مس : اين دو بيت را كه به نظر الحاقى مىآيد در اينجا اضافه دارد :