846
بوادييى كه درو گوى راه سر بينى * بهر دمى كه زنى ماتمى دگر بينى « 1 »
ز هر چه مىدهدت روزگار عمر بهست * ولى چه سود كه آن نيز بر گذر بينى
ز دولتى بچه نازى كه تا كه چشم زنى * اثر نه بينى ازو در جهان اگر بينى
مساز قبّهء زرين كه تيز شمشيرست * سزاى قبّهء زرّين كه بر سپر بينى « 2 »
اگر سلوك كنى صدهزار قرن هنوز * چو مرد رهگذرى جمله رهگذر بينى
چو هر چه هست همه اصل خويش « 3 » مىجويند * ز شوق جملهء ذرّات در سفر بينى
چو كلّ « 4 » اصل جهان از يك اصل خاستهاند * سزد كه كلّ « 5 » جهان را بيك نظر بينى
مكن ز نفس تكبّر تو چشم « 6 » بازگشاى * كه تا همه شكم خاك سيم و زر بينى
بباد بر زبر خاك گنجه چند كنى « 7 » * كه تا كه رنجه شوى خاك بر زبر بينى
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى : دارد
( 2 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 3 ) - فى : راه اصل مىجويند
( 4 ) - فى : كه اصل جهان
( 5 ) - فى : خلق جهان
( 6 ) - فى : ز كبر و حقد و حسد چشم خويش باز
( 7 ) - فى : ببار بر زبر خاك رنجه چند شوى