ز يكيك ذرّه سوى « 1 » دوست راهست * ولى ره نيست بهتر از زبونى
زبون عشق شو تا بركشندت « 2 » * كه هر گاهى كه كم گشتى فزونى
خود از « 3 » رفعت و راى هر دو كونى * چرا همصحبت اين نفس دونى
دلا تو چيستى هستى تو يا نه * و گر نه « 4 » نيستى نه هست چونى
منى يا نه منى عينى تو يا غير * و يا « 5 » از هر چه انديشم برونى « 6 »
چه مىگويم تو « 7 » خود از خود نهانى * كه دو انگشت حق را در « 8 » درونى
تو اى عطّار اگر « 9 » چه دل ندارى * و ليكن اهل دل را ذو فنونى « 10 »
845
تا در سر زلف تاب بينى * دل در بر من خراب بينى « 11 »
گر آتش عشق برفروزم * بس دل كه برو كباب بينى
گر پرده ز روى خود گشايى * بس رخ كه به خون خضاب بينى
دل بر در انتظار يا بى * جان در ره اضطراب بينى
در مجلس عشق عاشقان را * از خون جگر شراب بينى
هين روى چو آفتاب بنماى * تا دل ز غمش بتاب بينى
در آينه حبّذا بخندى * تا صبح بر آفتاب بينى
در آب نگر ببين جمالت * تا آتش اندر آب بينى
خوابت نبرد شبى به سالى * گر روى مرا بخواب بينى
عطّار بكلّ ز دل فروشو * فريادرس ار بخواب بينى
هامش
( 1 ) - فى : بيك ذره بوى دوست
( 2 ) - مس : تا بركنندت
( 3 ) - فر : چو در رفعت
( 4 ) - فى : ولى نه نيستى نه هست
( 5 ) - فى : ولى از
( 6 ) - فر : فزونى
( 7 ) - فى : چه مىگويم كه تو از خود
( 8 ) - فى : كه در انگشت حق تو اندرونى
( 9 ) - مس : عطار گرچه
( 10 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد .
مس : دارد