در خم چوگان خويشم هر زمان * خسته و سرگشته چون گوى افكنى
گر بريزم پيش رويت اشك زار * همچو اشكم باز بر روى افكنى
چون همه تيرى بيندازى تمام * پس كمان كين ببازوى افكنى
بوى گل اندر دماغ جان ما * زان سر زلف سمن بوى افكنى
گر سخن گويم ز چين زلف تو * از سر كين چين در ابروى افكنى
ور كشد مويى دل از زلف تو سر * حلق را در حلقهء موى افكنى
هر شبى عطّار را تا وقت صبح * عاشقى ديوانه در روى افكنى
842
در همه شهر خبر شد كه تو معشوق منى * اين همه دورى و پرهيز و تكبّر چه كنى « 1 »
حدّ و اندازهء هر چيز پديدار بود * مبر از حد صنما سركشى و كبر و منى
از بىآنكه قضا عاشق تو كرد مرا * اين همه تير جفا بر من مسكين چه زنى
از غم تو غنيم وز همه عالم درويش * نيست چون من بجهان از غم درويش غنى
مكن اى دوست تكبّر كه برآرم روزى * نفسى سوختهوار از سر بىخويشتنى
اين همه كبر مكن حسن ترا نيست نظير * نه خُتن ماند و نه نيز نگار ختنى
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد