تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢

838

اى دل اندر عشق غوغا چون كنى * خويش « 1 » را بيهوده رسوا چون كنى « 2 »
آنچه كلّ خلق نتوانست كرد * تو محال‌انديش تنها چون كنى
دم مزن خون مىخور و صفرا مكن * پشّه‌اى با باد « 3 » صفرا چون كنى
تو همىخواهى كه دانى سرّ عشق * كس بدين سرّ نيست دانا چون كنى
چون تو اندر عشق او پنهان شدى * سرّ عشقش آشكارا چون كنى
چون تبرّا نيستت از خويشتن « 4 » * پس بعشق او تولّا چون كنى
عشق را سرمايه‌اى بايد شگرف * پس تو بىسرمايه سودا چون كنى
چون ترا هر دم حجابى ديگرست * چشم جان خويش بينا چون كنى
چون بيك قطره دلت قانع ببود « 5 » * جان خود را كلّ دريا چون كنى
غرق دريا گرد و ناپيدا بباش * خويش « 6 » را زين بيش پيدا « 7 » چون كنى
چون تو سايه باشى « 8 » و او آفتاب * پيش او خود را هويدا چون كنى
هر كه او پيداست در صد تفرقه‌ست « 9 » * چون نباشى جمع آنجا چون كنى
چون نكردى خويش را امروز جمع « 10 » * مىندانم تا كه « 11 » فردا چون كنى
مذهب عطّار گير و نيست شو * هستى خود را محابا چون كنى « 12 »

839

گه بدندان دُر عدن‌شكنى * گه بمژگان صف ختن شكنى « 13 »
گه لب همچو لاله بگشايى * روز بازار ياسمن شكنى
گه « 14 » رخ همچو ماه بنمايى * رونق برگ نسترن شكنى
هامش
( 1 ) - فى و مم : عقل را ( 2 ) - سل و فر : اين غزل را ندارد ( 3 ) - مه : تشنه‌اى با يار صفرا ( 4 ) - مج : نيستت اول ز خويش ( 5 ) - مه و مم : قانع شود . مس و فى : قانع بود ( 6 ) - مس : خويشتن زين ( 7 ) - مج : شيدا ( 8 ) - مه : چون تو هستى سايه و او ( 9 ) - مه : هر كه پيدا گشت . فى : هر كه او بگذشت در صد تفرقه ( 10 ) - فى : مرد نيست آن‌كس كه نيست امروز جمع ( 11 ) - مس و فى : اى مخنث پس تو فردا ( 12 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد ( 13 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد ( 14 ) - فر : گر رخ