خويش و همسايهء تو گرسنه وز پرطمعى * نفروشى به كسى غلّه در انبار كنى
جامه در تنگ و دلت تنگ و در انديشهء آن * تا دگر ره ز كجا جامه و دستار كنى
بر ضعيفان نكنى رحم بيك قرص جوين * وانگه از ناز بمرغ و بره پروار كنى
مستراحيست جهان و اهل جهان كناسند * بتعزز سزد ار در همه نظار كنى
نافه دارى بر هر خشك دماغى مگشا * اول آن به كه طلبكارى عطّار كنى
837
گر نقاب از جمال باز كنى * كار بر عاشقان دراز كنى « 1 »
ور چنين زير پرده بنشينى * پرده از روى كار باز كنى
از همه كون بىنياز شود * عاشقى را كه اهل راز كنى
جگرم خون گرفت از غم آن * كه مبادا كه در فراز كنى
گرچه چون شمع سوختم ز غمت * هر زمانم به زير گاز كنى
گفتيم ساز كار تو بكنم * چون مرا سوختى چه ساز كنى
وعده دادى بوصل جان مرا * عمر بگذشت چند ناز كنى
بكشد ناز تو بجان عطّار * گر بوصليش بىنياز كنى
هامش
( 1 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد . سل و مه و نو : دارد