834
خال مُشكين بر گلستان مىزنى * دل همىسوزى و بر جان مىزنى « 1 »
بر بياض برگ گل عمر مرا * هر زمان فال دگرسان مىزنى
صيد خواهى كرد دلها را بزلف * زلف را بر يك دگر زان مىزنى
زان دو لعل آتشين آبدار * آتش اندر آب حيوان مىزنى
از لبت يك بوسه نتوان زد به تير * كز سر كين تير مژگان مىزنى
گفتهاى ايمانت را راهى زنم * چون بكشتى الحق آسان مىزنى
در تو پيمان نيست صد عاشق بمرد * تا تو راى عهد و پيمان مىزنى
دامن اندر خون زند عطّار زانك * تو نفس با او ز هجران مىزنى
835
هر زمان لاف وفايى مىزنى * آتشى در مبتلايى مىزنى « 2 »
چون كه جانى دارى اندر مُردگى * لاف نيكويى ز جايى مىزنى
بوالعجب مرغى كه كس آگاه نيست * تا تو پر بر چه هوايى مىزنى
ماهرويىّ و ازينرو اى پسر * مهر و مه را پشتپايى مىزنى
گفتهاى كار ترا رايى زنم * من بمردم تا تو رايى مىزنى
مىزنم بر آتش عشق آب چشم * تا چرا راه چو مايى مىزنى
بسكه كردم آشنا در خون دل * تا همه بر آشنايى مىزنى
زخمه بر ابريشم عطّار زن * گر به صد زارى نوايى مىزنى
836
خواجه تا چند حساب زر و دينار كنى * سود و سرمايهء دين بر سر بازار كنى « 3 »
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد
( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد