دستى بر نه اگر كنم سود * دانم نبود ترا زيانى
يا نى سبكم بكن ز هستى * تا چند ز رحمت گرانى
چون شمع مرا ز عشق مىسوز * تا مىماند ز من نشانى
عطّار چو بىنشان شد از عشق * از محو رسد سوى عيانى
833
اى گشته نهان از همه از بس كه عيانى * ديده ز تو بينا و تو از ديده نهانى « 1 »
گر من طلبم دولت وصلت نتوانم * گر تو بنمايى رخ خويشم بتوانى
شد در سر كار تو همه مايهء عمرم * آخر تو چه چيزى كه نه سودى نه زيانى
يكچند در انديشهء روى تو نشستم * معلوم نشد خود كه چه چيزى بچه مانى
اى جان و جهان نيست بهر جان و جهان هيچ * آخر تو كدامى كه نه جانى نه جهانى
دل گفت كه جانى و خرد گفت جهانى * چون نيك بديدم تو نه اينى و نه آنى
تبديل ندارى كه توان خواند جهانت * تغيير ندارى كه توان گفت كه جانى
عطّار عيانست كه محتاج بيانست * گر اهل عيانى بچه دربند عيانى
هامش
( 1 ) - مج و فر و مه : اين غزل را ندارد