سرّ مهر غم تو در دل من * راز عشقت بسست « 1 » پنهانى
گر برويم نظر كنى نفسى * همه از روى من فروخوانى
من ز درمان بجان شدم بيزار * جان من درد تست مىدانى
گر مرا درد تو نخواهد بود * سر بگردانم از مسلمانى
هيچ درمان مرا مكن « 2 » هرگز * كه نيم جز به درد « 3 » ارزانى
گفته بودى كه دل ز تو ببرم * كه ز دلدارى و « 4 » پريشانى
نتوانى كه دل ز من ببرى * دل چگونه برى چو « 5 » درمانى
من ز عطّار جان بخواهم برد « 6 » * برهد از هزار حيرانى
826
كجايى اى دل و جانم مگر كه در دل و جانى * كه كس نمىدهد از تو به هيچ جاى نشانى « 7 »
به هيچ جاى نشانى نداد هيچكس از تو * نشانى از تو كسى چون دهد كه برتر از آنى
عجب بماندهام از ذات و از صفات تو دايم * كز آفتاب هويداترى اگرچه نهانى
چه گوهرى تو كه در عرصهء دو كون نگنجى * همه جهان ز تو پُر گشت و تو برون ز جهانى
منم كه هستى من بند ره شدست درين ره * تويى كه از تويى خود مرا ز من برهانى
من از خودىّ خود افتادهام به چاه طبيعت * مرا ز چاه به ماه ار برآورى تو توانى
هامش
( 1 ) - سل : بسيست
( 2 ) - فى : مكن مرا
( 3 ) - فى و مس : بدردت
( 4 ) - فى و مس :
دلدارى اين پريشانى
( 5 ) - فى : كه در جانى
( 6 ) - فى : تو ز عطار جان نخواهى برد .
مس : گر ز عطار
( 7 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . فى و مس : دارد