اندر « 1 » بُن دير ما شرطت بود اين هر سه « 2 » * كز خويش برون آيى « 3 » وز جان و دل فانى « 4 »
مى خور تو بدير اندر تا مست شوى بى خود * كز بىخبرى يا بىآن چيز « 5 » كه جويانى
هرگه كه شود روشن بر تو كه تويى جمله * فرياد انا الحق زن در عالم انسانى « 6 »
عطّار ز راه خود « 7 » برخيز كه تا بينى * خود را ز خودى برهان كز « 8 » خويش تو پنهانى « 9 »
822
اى ساقى از آن قدح كه دانى * پيش آر سبك مكن گرانى « 10 »
يك قطره شراب در صبوحى * باشد كه به حلق ما چكانى
زان پيش خمار در سرآيد * يك باده بدست ما رسانى
بگذر تو ز خويش و از قرابات * پيش آر قرابهء مغانى
در عقل مغيش تا نبينى * وز علم مجوس تا نخوانى
كين جاى نه جاى قيل و قالست * كافسانه كنى و قصّه خوانى
اين جاى مقام كمزنانست * تو مرد ردا و طيلسانى
ساقى تو بيا و بر كفم نه * يك كوزهء آب زندگانى
يك قطرهء دُرد اگر بنوشى * يا بى تو حيات جاودانى
ساقى شو و راوقى درانداز * زان لعل چو دُر كه مىچكانى
عطّار بيا ز پرده بيرون * تا چند سخن ز پرده رانى
هامش
( 1 ) - نو : و اندر بن
( 2 ) - فر : در دفتر عشق ما شرطيست بدين هر سه
( 3 ) - نو : از خود چو فرودآيى از
( 4 ) - فر : پس عقل و دل و جانى
( 5 ) - فر : هر چيز كه
( 6 ) - فر :
اين بيت را ندارد
( 7 ) - فر : ز راه خويش
( 8 ) - فر : در خويش
( 9 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 10 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد