تو مرهم درد بيدلانى * دانم كه مرا چنين نمانى
من بندهء بىكس ضعيفم * تو يار كسان بىكسانى
گر مورچهاى در تو كوبد * آنى تو كه ضايعش نمانى
از من گنه آيد و من اينم * وز تو كرم آيد و تو آنى
يا رب بدر كه بازگردم * گر تو ز در خودم برانى
از خواندن و راندنم چه باكست * خواه اين كن و خواه آن تو دانى
گويم « ارنى » و زار گريم * ترسم ز جواب « لن ترانى »
پيرى بشنيد و جان به حق داد * عطّار سخن مگو كه جانى
822
ترسا بچهء لولى همچون بُت روحانى * سرمست برون آمد از دير بنادانى « 1 »
زنّار و بُت اندر بر ناقوس و مى اندر كف * در داد صلاى مى از ننگ مسلمانى
چون نيك نگه كردم در چشم و لب و زلفش * بر « 2 » تخت دلم بنشست آن ماه به سلطانى
بگرفتم زنّارش در پاى وى افتادم * گفتم چكنم جانا گفتا كه تو « 3 » مىدانى
گر وصل منت بايد اى پير مرقّع پوش * هم خرقه بسوزانى هم قبله بگردانى
با ما تو بدير آيى محراب دگر گيرى * وز دفتر عشق ما سطرى دو سه بر خوانى « 4 »
هامش
( 1 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد فر : فقط شش بيت از غزل را دارد
( 2 ) - مه : در تخت
( 3 ) - فر و فى : كه نمىدانى
( 4 ) - مه : اين بيت را ندارد