گر قهر كنى سزاى آنم * ور لطف كنى براى « 1 » آنى
صد دل بايد بهر زمانم « 2 » * تا تو ببرى بدلستانى
گر بر فكنى نقاب از روى * جبريل سزد بجانفشانى
كس نتواند جمال تو ديد * زيرا كه ز ديده بس نهانى
نى نى « 3 » كه بجز تو كس نبيند * چون جمله تويى بدين عيانى
در عشق تو گر « 4 » بمرد عطّار * شد زندهء دايم از معانى « 5 »
829
بس نادره جهانى اى جان و زندگانى * جان و دلم نماند گر تو چنين بمانى « 6 »
شاهىّ خوبرويان ختمست بر تو اكنون * بستان خراج خوبى در مُلك كامرانى
از چشم نيممستت پُرفتنه شد جهانى * آخر بدين شگرفى چه فتنهء « 7 » جهانى
نه گفتهاى كزين پس فتنه نخواهم انگيخت * پس طرّه نيز مفشان گر فتنه مىنشانى
تا ديد آب حيوان لعل چو آتش تو * شد از جهان به يكسو از شرم در « 8 » نهانى
چون هر نفس لب تو جانى دگر ببخشد * كس ننگرد بعمرى در آب زندگانى
هامش
( 1 ) - فر : سزاى آنى
( 2 ) - فر : مانده بهر زمانم . سل : بايد بهر زمانى . نو : بهر زبانى
( 3 ) - فر و مه : نهنه
( 4 ) - نو : اگر بمرد
( 5 ) - نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 7 ) - مس : چه فتنه شد جهانى
( 8 ) - مس : از شرم تو نهانى